فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

تام هنكس

 

تام هنكس

ام هنكس هميشه با صفاتي مانند مهربان خوش مشرب و دوست داشتني توصيف مي شود ( جيمي استوارت ). تماشاگران او را دوست دارند. ستارگان سينما او را الگو قرار داده اند مانند ويل اسميت آنها مي گويند كه دوست دارند يك زندگي حرفه اي مانند او داشته باشند.

او همچنين در نقش كاراكترهاي متفاوتي بازي كرده است از فيلمهاي عاميانه مانند "Bachelore Party" و "Volunteers" تا فيلمهاي دراماتيك مانند «فيلادلفيا» و «فارست گامپ» تام هنكس هميشه يك هنرپيشه سخت كوش بوده كه تلاش زيادي در خنداندن  يا برانگيختن احساس ترحم مي كند زيرا او معمولاً به راحتي در ...........

 



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 08:24 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

جوليا رابرتز

جوليا رابرتز

 

جوليا رابرتز در سميرنا؛ جورجيا (smyrna,Geargia ) در28اكتبر 1967 به دنيا آمد.

جوليا در اين سرزمين گرم و شرجي تربيت شده او لاغر است و 59 اينچ قد دارد با بدني ژرف. لاغر مانند ني با ساقهاي بلند با موهاي مجعد پرپشت. نمي توان گفت كه او خيلي زيبا است :

چشمان خاكستري و دهان بزرگش به خوبي احساسات را روي صحنه مي تواند بيان كند.

مادر جوليا بتي لو ( Bett-lou ) يك هنر پيشه و راز دار ( منشي ) كليسا است و پدرش والتر به عنوان فروشنده جاروبرقي و نويسنده و هنر پيشه كار مي كرد. او يك برادر بزرگتر به نام اريك داشت و يك خواهر بزرگتر به نام Lisa زمانيكه چهار سال داشت والدينش به خاطر مشكلات مالي از يكديگر جدا شدند مادرش بتي در سميرنا به همراه دو دخترش باقي ماند در حاليكه والتر به سمت آتلانتا رفت و برادر بزرگتر را ..............



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 08:18 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

بيوگرافي بروس ويليس

بروس ويليس

فرزند بزرگ خانواده ارتشي بروس در يك پايگاه آمريكا در آيدار ابراشتين آلمان در مارس سال 1955 بعد از اين كه پدرش ارتش را در سال 1957 ترك كرد آنها به نيوجرسي آمريكا رفتند بروس در مدرسه بسيار فعال بود و همچنين در چندين برنامه دراماتيك ظاهر شد.

او تصميم نداشت كه بعد از دبيرستان مستقيماً به دانشگاه برود و يك كار رانندگي پيدا كرد اما بعد از اتفاقي كه براي يكي از هم قطارانش افتاد اين كار را رها كرد و مدتي در بارهاي محلي سرگردان بود علاقه بروس به موسيقي افزايش يافته بود همچنين در يك گروه به نام «لوز گوز» شروع به زدن ساز دهني كرد.

بروس مطالعاتش را در زمينه تئاتر ادامه داد و دوره هايي را در زمينه درام در كالج مونتكلر آغاز كرد بروس براي چند تست بازيگري به نيويورك نامه هايي فرستاد او بالاخره به منهتن رفت و يك آپارتمان كوچك اجاره كرد.

بروس براي تأمين مخارج زندگي در رستوران مركزي شروع به كار كرد در سال 1984 يك نقش مهمان در فيلم صداي ميامي بازي كرد كه نقش يك قاچاقچي اسلحه را بازي مي كرد.

بعد از يك موفقيت در يك شو بروس براي اولين بار در روزنامه ها مطرح شد. سال 1987 هم يك سال خوب و هم يك سال بد براي بروس بود او با دمي مور هنر پيشه زن در لاس وگاس ازدواج كرد و يك كار ضعيف در فيلم «Back Edwards Blin Date» ارائه داد اما  در سال 1988 وقتي كه در فيلم «جان سخت» در نقش «مك كلين» يك پليس بي باك بازي كرد منتقدين را ساكت كرد.

تا سال 1990 در فيلم جالب توجهي بازي نكرد تا اين كه دوباره در فيلم « سخت جان 2 » به سمت بچه هاي بد شليك كرد بروس در نقشهاي استالونه اي و شواتزنگري گير كرده بود او سعي كرد قالبي را كه ...............



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 07:53 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

رابرت دنيرو

رابرت دنيرو

Robert De Niro

كساني كه او را مي شناسند عاشق بازيش هستند و فيلمهايش را از دست نمي دهند. بازي او هنرپيشگي را به معناي واقعي تعريف مي كند. او يك احساس هنرمندانه در فيلمهايش تزريق مي كند. به طوريكه در موقع تماشاي فيلم خود را دقيقاً به جاي شخصيت فيلم مي پنداريد.

داري با من صحبت مي كني؟ داري با من صحبت مي كني؟ ( Are you talking to me ) از نقشهايش در پدر خوانده 2 تا Good fellas ، گاو خشمگين، بيداري و اسكارهايي كه گرفته است. او يكي از بهترين هنرپيشه هاي آمريكاست و همتراز آلپاچينو رده  بندي مي شود بعضي مواقع با نام كاراكترهايي كه در نقش آنها بازي مي كند او را مي شناسند ( با همه معروفيتي كه دارد ) مثلاً ويتو در «پدر خوانده 2» يا آل كاپون در «غير قابل لمس» يا جيك لاموتا در «گاو خشمگين».

از او نقل قول مي كنند كه گفته است كه من دوست ندارم فيلمهاي خودم را نگاه كنم و در زمان تماشاي آنها به خواب مي روم.

 

 

 

رابرت دنيرو

رابرت دنيرو

 

 

 

Robert De Niro Jr در نيويورك در هفدهم آگوست 1943 ميلادي در يك خانواده هنرمند بدنيا آمد. پدرش يك اكسپرسيونيست واقعي اهل روستاي گرينويچ بود در حاليكه مادرش ويرجينيا آدميرال يك نقاش بود در كودكي دنيرو بخاطر صورت رنگ پريده و سفيد پوستش به «Bobby Milk» معروف شده بود او در بچگي خجالتي تر از آن بود كه با كودكان محله ايتاليايي خود همبازي شود و خواندن رمان را ترجيح مي داد.

 

اولين نقشش روي صحنه در سن 10 سالگي در نقش يك شير ترسو در «جادوگرشهر از» بود. دنيرو بيشتر نوجواني خود را با بچه ها و گروه هاي  خياباني محله شان گذراند و اين تجربه در آينده در ايفاي نقشهاي طبيعي و فعال در اين زمينه به او بسيار كمك كرد. دنيرو زير دست افراد مشهوري چون ............................

 

 

 



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 07:51 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

آلپاچينو

 

آلپاچينو

متولد:25 آوريل 1940

هنگامي كه آلپاچينو با فيلم قهوه چيني به بيست و پنجمين فستيوال بين المللي فيلم تورنتو وارد شد، حضورش همگان را شگفت زده نمود. او به اتفاق روبرت دنيرو به عنوان خدايان بازيگري شور و هيجان بزرگي در فستيوال به راه انداختند كه تا آن روز بي سابقه بود.

آلپاچينو كه تنها فرزند "سالواتوره" و "رز پاچينو" بود در بيست و پنجم آوريل 1940 در ايتاليا به دنيا آمد و هنگامي كه تنها دو سال بيشتر نداشت پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و از آن پس او با مادرش زندگي مي كرد.

از همان دوران كودكي به لحاظ اين كه مادرش يك هنرپيشه بود با دنياي بازيگري آشنا شد و شخصيتش به عنوان يك بازيگر در فيلمهايي كه با مادرش بازي مي كرد، شكل گرفت.

او تحصيلش را از مدرسه ابتدايي بازيگري آغاز نمود و در 14 سالگي وارد مدرسه عالي بازيگري شد. اما نتوانست هيج كدام از كلاسهاي آكادميك را به پايان رساند و در نهايت از آنجا اخراج شد.

از آن پس او به شغلهاي مختلفي دست زد تا توانست با سرمايه اي كه از اين كارها به دست آورده بود در استوديوي هنري "هربرت بركوف" ثبت نام نمايد. او در آن جا زير نظر "چارل لاتون" آموزش ديد و با سعي و كوشش فراوان توانست در سال 1966 جايگاهي براي خود در ميان بازيگران باز نمايد. او به عنوان نقش مقابل "جيمز ارل جونز" در تئاتر "خزشهاي صلح" اولين كار هنري خود را آغاز نمود و بعد از آن به خاطر نقش "مورفي" در "سرخپوستها برانكس را مي خواهند" موفق به دريافت جايزه ويژه گرديد.

او در فصل 68-67 به عنوان بهترين بازيگر تئاتر جامعه برادوي انتخاب شد. چند سال بعد او توانست با بازي در "ببر كراوات مي زند" كه 39 بار به اجرا درآمد ..................

 



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 29 تیر 1393 | 07:47 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

نگاهي به فيلم چيزهاي خيلي كثيف

فيلم dirty pretty things يا چيزهاي خيلي كثيف فيلمي ساده و تأثيرگذار است، كه داستان آن به قلم آقاي استيونايت مي باشد او بيشتر كارهاي تلويزيوني را در كارنامه خود به يدك مي كشيد. و اين فيلم اولين كار سينمايي او محسوب مي شود. استيونايت فيلم نامه نويس به همراه آقاي استفان فيرر كارگردان اين اثر دنياي تازه اي را به ما نشان مي دهند، كه در آن چيزهاي كثيفي كه در پشت يك جامعه مدني مدرن وجود دارند به گونه اي تأثيرگذار به تصوير كشيده شده است. آدمهايي در اين فيلم معرفي مي شوند كه در دنياي واقعي يا ديده نمي شوند و يا به آنها بي توجهي مي شود. فيلم روي افرادي تمركز مي كند كه به گردش چرخ اقتصاد جامعه كمك مي كنند اما خود از آن بي بهره اند كارگراني با حداقل دستمزد سخت كار مي كنند بدون اينكه بيمه شوند و حتي آينده اي داشته باشند. و در نهايت يا از بين مي روند يا با صدمات جدي روحي و رواني مواجه مي شوند. و حتي مورد سوء استفاده كارفرمايان يا سودجويان قرار مي گيرند. اين فيلم داستان مهاجران غيرقانوني است كه براي داشتن يك زندگي بهتر ترك ديار مي كنند و به شهرهاي بزرگ و كشورهاي ديگر مي آيند. و بر خلاف انتظارشان مجبور به قبول خيلي از مسائل مي شوند تا فقط زنده بمانند. بعضي از آنها چنان مستأصل مي شوند كه به دام سودجوياني مانند سينيور خوئان مي افتند سرجيولوپز با بازي فوق العاده خود اين نقش را به تصوير مي كشد. سينيور خوئان يك قاچاقچي اعضاي بدن انسان است در صحنه اي از فيلم كه اكو و شناي وجوليت زن خياباني براي تحويل كليد با خريدار مواجه شدند خريدار به آنها مي گويد شما كه هستيد من تا حالا شما را نديده ام. اكو در جواب مي گويد ما همان كساني هستيم كه تاكسي مي رانيم و خانه هايتان را تميز مي كنيم. البته قبلاً ديده شده كه اين افراد با ارتباطات پنهاني كه با هم دارند هسته هاي قدرتمندي را تشكيل داده اند و دست به اعمال خلافي هم زده اند كه البته اين موضوع عموميت ندارد. و درصد كمي از آنها را شامل مي شود و بايد در نظر داشت كه آنها هم معلول عللي چون محروميت، فقر، بي توجهي، تخريب غرور و شخصيتشان توسط كارفرمايان و تبعيض هستند.

اين داستان در لندن اتفاق مي افتد و البته در هر شهر بزرگ مهاجرپذيري مي تواند اتفاق بيفتد. آقاي استيونايت و استفان فييرر آدمهايي با عقيده افكار و دنياي متفاوتي را خلق كرده اند. همانند انسانهايي كه در جامعه مشاهده مي كنيد هر كدام از آنها از شهرها و كشورهاي مختلف با سنن و آداب متفاوت هستند. شناي كه نقش آن را  آدري توتو بازي مي كند يك زن مسلمان اهل كشور تركيه است. كه غيرقانوني به انگليس مهاجرت كرده و اعتقادات خود را دارد در صحنه اي از فيلم مشخص است كه چون او گوشت خوك نمي خورد اكو براي او با گوشت بره غذا درست مي كند. و حتي در يك زمان با هم در خانه نمي مانند چون نا محرم هستند. او كشورش را ترك كرد چون نمي خواست مانند مادرش زندگي كند. اما روياي او سرابي بيش نيست. همانطور كه در فيلم ديده مي شود او از ترس مأموران مهاجرت و ترس از مورد تجاوز قرار گرفتن در زندان مجبور به انجام كارهاي غيراخلاقي بر خلاف عقايدش مي شود. به قول اكو دوست نيجريه اي او در اينجا فقط بقا مهم است. منتقدان اين فيلم را متعلق به اكو پزشك نيجريه اي كه هميشه از صحبت در مورد گذشته اش طفره مي رفت مي دانند. او  مردي مهربان و انسان دوست است كه براي پيدا كردن معماي قلب انسان پيدا شده در دستشويي و كمك به مردي كه به درستي جراحي نشده است درگير ماجراي كثيفي مي شود و خودش را براي نجات شناي به دردسر مي اندازد.

كارگردان در اين فيلم سعي كرده با استفاده از رنگ هاي غني و اشباع تأثيرگذاري آن را بيشتر كند. و تمامي اتفاقات را اغراق آميزتر به تصوير بكشد. او از هواي ابري لندن هم استفاده كرده و در اين فيلم روزي آفتابي ديده نمي شود. آقاي استفان فيرر معمولاً در فيلمهاي خود به موضوعات عشقي  مي پردازد. اين فيلم هم بي تأثير از اين قاعده نبوده است و عشق ظريفي را به تصوير مي كشد. به طوريكه طرفين اين عشق از فرهنگها و دنياهاي ديگري هستند قهرمانان اين داستان عاشق يكديگر بودند ولي هرگز آن را بيان نكردند يكي از ديالوگهاي زيباي فيلم وقتي است كه دوست چيني اكو به او مي گويد هيچ چيز در اين دنيا خطرناك تر از يك آدم با شرافت نيست.



برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:38 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

88 دقيقه

فيلم "88 دقیقه" اولين بار در تاريخ 2008/4/18 اكران شد و محصول شركت Sony Pictures مي باشد.

اين فيلم نسبتاً پر گفتگو، هيجان انگيز و معماگونه است و آلپاچينو هنرمند توانمند سينما در آن نقش محوري بازي مي كند. او در نقش يك پليس و استاد روانشناسي در دانشكده پليس به ايفاي نقش مي پردازد وي نامه اي تهديدآميز دريافت مي كند مبني بر اين كه فقط  88 دقيقه تا مرگ فاصله دارد بنابراين استاد بزرگ روانشناسي و جرم شناس، به يك دوئل دعوت مي شود تا در اين مدت كم، طرف مقابل را پيدا كند و جان خود را نجات دهد. ناگهان دنياي اطراف او عوض مي شود هر كسي كه با او ارتباط دارد اكنون يك مظنون است در حالي كه ثانيه ها مي گذرند و  او در حال كار بر روي پرونده يك قاتل سريالي است كه مرتب به تعداد قربانيانش اضافه مي شود و ادامه ماجرا ...

بايد گفت كارگردان، آقاي جان آونت (Jon Avnet) در اين فيلم توانسته است بدون جاذبه هاي اكشن همراه با جلوه هاي ويژه فراوان كه امروزه در فيلم هاي هاليودي بسيار مشاهده مي شود مخاطب را پاي فيلم خود ميخكوب كند و نسبتاً خوب عمل كرده است. البته در اين فيلم به اندازه كافي صحنه هاي خشن مانند تيراندازي، پرت شدن از بلندي، خون، افراد شكنجه شده و ... ديده مي شود. جالب است بدانيد در يك نظرسنجي مشخص شد جوانان و نوجوانان بيش از ديگران از اين فيلم استقبال كرده اند.

در اين فيلم ناپايداري موفقيت و شهرت به تصوير كشيده مي شود. جك گرم كه يك پليس سرشناس است، همه او را يك قهرمان مي دانند و زيرك ترين جنايتكاران از دست او نمي توانند فرار كنند به ناگهان در شرايطي قرار مي گيرد كه نه تنها خود متهم به قتل و روابط نامشروع مي شود بلكه تهديد به مرگ هم مي شود. شايد بتوان جك را نسخه آمريكايي شرلوك هلمز دانست با اين تفاوت كه مانند اكثر فيلم هاي آمريكايي جك به جاي اين كه يك كارگاه خصوصي نابغه باشد، يك پليس نابغه است و البته تحصيل كرده تر و كمي بي بند و بارتر از هلمز.

به هر حال ديدن اين فيلم خالي از لطف نيست به خصوص براي افرادي كه علاقمند به فيلم هاي جنايي و پليسي هستند البته اگر به زبان انگليسي مسلط نيستيد بهتر است نسخه زيرنويس فارسي آن را ببينيد تا بتوانيد تئوري هاي مختلفي كه از ذهن جك عبور و با خود مرور مي كند دنبال كنيد.

 



برچسب‌ها:

تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:26 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

آشنايي مختصر با لئوناردو دي كاپريو      

لئوناردو كه مادري آلماني الاصل داشت، در 11 نوامبر سال 1974 ميلادي به دنيا آمد. نام او را مادرش لئوناردو ويلهم دي كاپريو نهاد. جالب است كه مي گويند علت آن برخورد تأثير گذار مادر دي كاپريو با يكي از تابلوهاي داوينچي قبل از تولدش بوده است و به اين ترتيب نام فرزند خود را لئوناردو مي گذارد. البته پدر او اصليت ايتاليايي- آلماني داشت، كه به فروشندگي كتاب هاي كميك اشتغال داشت. لئوناردو در اكوپارك لوس آنجلس به دنيا آمد محله اي كه مواد مخدر در آن به فراواني در دسترس بود. دي كاپريو در سن 5 سالگي در يك برنامه تلويزيوني كه به آن علاقه فراوان داشت حضور يافت ولي به علت رفتار بد نزديك بود او را از آنجا بيرون كنند. در سن 10 سالگي وكيلش به او پيشنهاد كرد نامش را تغيير دهد و نامي كه براي آمريكاييها دوستانه تر باشد انتخاب كند كه البته لازم به گفتن نيست كه لئوناردو قبول نكرد. او در سال 1991 در فيلم Critters3 بازي كرد و نقش يك پسر بي خانمان را در فيلم Growing Pains بازي كرد ولي اولين كاري كه او را مطرح كرد ايفاي نقش در كنار هنر پيشه بزرگ سينما رابرت دنيرو در فيلمي به نام «زندگي اين پسر» بود. او اولين جايزه Academy Award و نامزدي جايزه Golden Globe را به خاطر بازي در نقش مشكل آدني در فيلم What,s Eating Gilbert Grape (محصول سال 1993) بدست آورد. لئوناردو در سال 1995 براي بازي در فيلم بتمن براي هميشه تست شد ولي مورد قبول كارگردان قرار نگرفت. دي كاپريو در سال 1997 با بازي در فيلم تايتانيك يكي از به ياد ماندني ترين و موفق ترين فيلم هاي تاريخ سينما نام خود را جاودانه كرد. او در اين فيلم با كيت وينسلت همبازي بود كه با يكديگر رابطه دوستانه خوبي دارند. در سال 1997 و 1998 بوسيله خوانندگان مجلات به عنوان يكي از 50 هنرپيشه زيباي جهان انتخاب شد.

از ديگر فيلمهاي او مي توان به

مردي با ماسك آهني محصول 1998

ساحل محصول 2000  در اين فيلم اولين دستمزد 20 ميليون دلاري خود را دريافت كرد.

اگه مي توني منو بگير ..........



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:15 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

آشنايي با استيون سگال

او متولد 10 آوريل سال 1951 ميلادي است و در لنسينگ واقع در ايالت ميشيگان آمريكا ديده به اين جهان گشود. اين هنرپيشه بلند بالاي آمريكايي را با القاب مختلف مي شناسند كه از آن جمله مي توان به بزرگترين، لرد استيون و استاد آيكيدو اشاره كرد. استيون 193 سانتي متر قد دارد كه براي يك هنرپيشه رزمي كار مزيت  بزرگي به شمار مي رود. برخي سبك لباس پوشيدن و ظاهر او را كمي پسرانه مي دانند. او از سن 7 سالگي زير نظر استاد بزرگ كاراته «فرنيو درنوا» مشغول به  آموزش شد. و در دهه 1960 زير نظر «هري اشيزاكا» به افزايش مهارت خود اقدام كرد. و اولين دان خود را در سال 1974 دريافت كرد. سپس به ژاپن رفت تا توانايي هاي خود را در هنر هاي رزمي كامل كند. استيون سالها در ژاپن زحمت كشيد و دان هفت هنر هاي رزمي ژاپني را دريافت كرد. كه به آن آيكيدو مي گويند. پس از آن به لس آنجلس بازگشت در آنجا افراد متمول را آموزش مي داد. و اينجا بود كه مورد توجه «مايل اويتز» ورشكسته هاليوود قرار گرفت.

اويتز ارزش ستارگاني در موقعيت سگال را  مي دانست. و از آنها سود فراوان برده بود. بدين وسيله استيون سگال به دنياي سينما راه پيدا كرد. يكي از فيلم هايي كه استيون را تبديل به ستاره كرد فيلم اكشن بالاتر از قانون محصول 1988 بود. پس از آن در يك فيلم هيجاني به نام Hard to kill محصول 1990 ايفاي نقش كرد. در اين فيلم او نقش پليسي را بازي مي كند كه از كما نجات يافته و اقدام به گرفتن انتقام مي كند. همچنين در اين فيلم همسر استيون خانم Kelly Le Brook حضور داشت. خانم بروك و استيون از سال 1987 تا 1996 با يكديگر زندگي كردند. كه حاصل زندگي مشترك آنها سه فرزند بود. در سال 1991 او باز هم در يك فيلم خشن به نام Out Of Justice بازي كرد. در اين دوره استيون سگال يك نام شناخته شده بود. فيلم بعدي او با نام ...........



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:11 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)

آشنايي با كوئنتين تارانتينو

تارانتينو به عنوان كارگردان، نمايشنامه نويس، هنر پيشه و تهيه كننده شايد يكي از برجسته ترين و به ياد ماندني ترين استعداد هايي بود كه در اوايل دهه نود ميلادي در صنعت سينما پديدار شد. بر خلاف نسل قبلي فيلم سازان آمريكايي، تارانتينو هنر خود را با تجربه و كار بدست آورده بود و تحصيلات دانشگاهي خاصي در اين زمينه نداشت. شايد به همين دليل بود كه توانست سبك جديد و مستقلي را در صنعت سينما ايجاد كند. فيلم هاي او تريلر هاي (فيلم هاي هيجاني ) بودند كه هوش و ذكاوت خاصي در آنها به كار رفته بود. و مكالمات منحصر به فرد در آنها خود نمايي مي كرد. و البته خشونت هم جزء جدايي ناپذير از اين فيلم ها بود.

تارانتينو در ابتدا كار خود را با هنرپيشگي آغاز كرد كه نقش هاي كوچكي بودند. او مدتي در آرشيو فيلم ساحل منهتن (واقع در ايالت كاليفرنيا ) كار مي كرد و در همين زمان دوره هاي آموزشي را هم در زمينه سينما گذراند.

در مدتي كه او در سواحل منهتن كار مي كرد شروع به نوشتن يك فيلمنامه به نام ‏True Romance كرد. و آن را در سال 1987 تكميل كرد. تارانتينو به همراه همكار خود راجر آوري ( كه او هم در آينده كارگردان شد) به دنبال سرمايه گذار مي گشتند، تا فيلمنامه را تبديل به فيلم كنند. بعد از سال ها چانه زني و جواب رد شنيدن او تصميم گرفت فيلمنامه خود يا همان True Romance را بفروشد. True Romance بعد از چند بار دست به دست گشتن به دست كارگردان معروف توني اسكات افتاد. در مدتي كه تارانتينو به دنبال سرمايه گذار مي گشت فيلمنامه Natural Born Killers را نوشت. او بار ديگر توانايي رفتن به دنبال سرمايه گذار را نداشت و فيلمنامه را به شريكش رند واسلر داد. سپس پولي را كه از فيلمنامه True Romance بدست آورده بود براي هزينه هاي پيش توليد Reservoir Dog (فيلمي درباره يك دزدي نا موفق ) خرج كرد. بعد از اينكه هاروي كيتل حاضر شد در اين فيلم بازي كند شركت Live Entertainment سرمايه گذاري روي اين فيلم را قبول كرد. اين فيلم در فستيوال ساندنس سال 1992 ميلادي بر سر زبان ها افتاد. در حاليكه طرفداران و منتقدين زيادي از تارانتينو تمجيد كردند ولي افراد زيادي هم بر عليه او قلم زدند. در سال 1993 تارانتينو فيلمنامه بعدي خود را به نام  Pulp Fiction (داستان هاي عامه پسند) نوشت و آن را كارگرداني كرد. اين فيلم سير داستاني سه جنايت در هم تنيده را بيان مي كرد. و فيلم پر هزينه True Romance توني اسكات هم در همان سال اكران شد.

در سال 1994 تارانتينو از يك چهره تازه كار به فردي مشهور تبديل شده بود. فيلم Pulp Fiction جايزه ‍Plame d'Or را در فستيوال فيلم كينس بدست آورد. و در آن زمان  تارانتينو مورد توجه مطبوعات قرار گرفت. قبل از نمايش فيلم در ماه اكتبر اليور استون نسخه اي از Natural Born Killers را روانه سينماها كرد كه بسيار مورد توجه قرار گرفت. تارانتينو مدتي از سينما فاصله گرفت تا بتواند روي فيلمنامه بعدي خود تمركز كند. فيلم Pulp Fiction برايش 8 ميليون دلار درآمد داشت. اين فيلم در نهايت 100 ميليون دلار درآمد داشت. و در بسياري از شهر هاي آمريكا در صدر جدول فروش بود. Pulp Fiction نامزد دريافت ششمين Academy Awards شد كه شامل بهترين تصوير سازي، بهترين كارگرداني،  بهترين فيلمنامه ( براي تارانتينو و اوري )، بهترين هنرپيشه (جان تراولتا)، بهترين بازيگر مرد نقش دوم (ساموئل ال جكسون) و بهترين نقش دوم زن (اما ترومن) مي شد.

بعد از اين موفقيت تارانتينو در برنامه ها و مصاحبه هاي مختلف تلوزيوني دعوت مي شد و در صدر توجهات قرار داشت. در اوايل سال 1995 ميلادي تارانتينو يك قسمت از  Four Rooms را كارگرداني كرد.

تارانتينو در نيمه بعدي دهه 90 نقش چند چهره اي خود را به عنوان هنرپيشه، كارگردان، نويسنده فيلمنامه و تهيه كننده ادامه داد. در سال 1996 براي فيلم جرج كلوني به نام From Dusk Till Down فيلم نامه ..............



برچسب‌ها:

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 25 تیر 1393 | 11:04 | نویسنده : کـــــوچـــــولـــــو | ارسال نظر(0)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

Flying Icon